رضا قليخان هدايت

1575

مجمع الفصحاء ( فارسي )

زر چو كاهست و دست راد تو باد * پيشكار خزينهء تو مهب روز هيجا كه بركشى ز نيام * خنجرى چون زبانه‌يى ز لهب نشناسد ز بس طپد مرّيخ * كه جدى برج اوست يا عقرب مى ستان از كف بت چگلى * لاله رخسار و ياسمين غبغب آنكه زلفش چو خوشهء عنب است * لبش از رنگ و گونه همچو عنب در تهنيت فرزند امير يوسف بن ناصر الدّين غزنوى گويد سپيده‌دم كه هوا بردريد پردهء شب * برآمد از سر كه روز با رداى قصب چنان سياه شب و اندكى سپيد بر او * چو زنگىاى كه بخنده همىگشايد لب همىفروشد شمامه‌يى ز مشك سياه * همىبرآمد شمعى ز عنبر اشهب چو غوطه خورد در آب كبود مرغ سفيد * ز چشم و ديده نهان شد در آسمان كوكب يكى ستاره برآمد درون كاخ امير * كزو جمال فزود اندر آفرينش رب بوقتى آمد كز باختر سپيدهء بام * همىبرآمد و شب بود بر جناح هرب چو برشكسته سوارى همىگريخت سحر * سپيده در دم او چون مبارزى معجب ز روى نيكو بر حكم حال فال زدم * كه او امير هنر باشد و امام ادب بروز معركه او مركبى دهد بعدو * كه چار مرد بود دست و پاى آن مركب تهى مباد سه چيز تو جاودان ز سه چيز * كف از شراب و كنار از نگار و دل ز طرب در مدح عضد الدوله امير يوسف برادر سلطان گويد گر چون تو بتركستان اى ترك نگاريست * هر روز بتركستان عيدى و بهاريست ور چون تو بچين كرده نقاشى نقشى * نقاش بلا نقش كن فتنه‌نگاريست كوچك دهن تو از بيجاده نگينى است * باريك ميان تو از كتّان تاريست بر ماه ترا نوگل سيراب شكفته است * در هر دلى از ديدن آن نوگل خاريست از بهر سه بوسه كه مرا بر تو وظيفه است * هر روز مرا با تو دگرگونه شماريست سه بوسه مرا بر تو وظيفه است و ليكن * آگاه نه‌اى كز پس هر بوسه كناريست